تبليغاتX
ܓܨ♥ ریتم زندگیه من ♥ܓܨ

ܓܨ♥ ریتم زندگیه من ♥ܓܨ

  

عکس غمگین

 

روزی به رویایت که هنوز با من است ،حسادت خواهی کرد ...روزی که دیگر هیچ نشانه ای از من نخواهی داشت...

........................

من ميروم اما اگر میشود بخاطر اینکه ترا دوست دارم يادى از من كن، هرگاه به دشنامى هم باشد...

........................

من سکوتم حرف است
حرفهايم حرف است
خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش ميدانستي کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نميترسيدي
که مبادا که دلت پيش دلم گير کند
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي دردت
سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من هرگز نيست...

 

 

سکوت دردناکترین پاسخ من به بی وفایی های توست!

........................

هر چه خیس شود سنگین می شود ...
دروغ گفته اند که گریه سبک می کند !

........................

یکبار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یکبار دگر بار دگر بار دگر..................نه!!!!

 

http://www.ghajar.fr/soheil1/jabr%20e%20nabudan.jpg

 

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي...

......................

هر چند هر روز با من بازی جدیدی می کنی اما من
هنوز همان عروسک قدیمی ام!
این تنها دلخوشی من است که از بازی با من خسته نشده ای!!!

......................

کاش میتوانستم برایت بگویم
چه اندازه دیوار تنهایی من بلند است
و چه اندازه
دستانم برای داشتن تو کوتاه . . .

 

 

+ نوشته شده در  89/11/22ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

 

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ... 

 

 .....................................................

 

آن چنان دل شکسته و پا شکسته آن چنان شوریده دل و دیوانه بودم که دلم در این دنیا فقط هوای ترا کرده بود و بس . ابتدای کوچه برف می بارید انتهای کوچه از من جوانه رویید از زمستان تا بهار فقط یک دیدار فاصله بود . . !  

 

 ..................................................... 

 

در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

 

 ..................................................... 

 

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

 

 

ديشب خدا داشت ازم امتحان مي گرفت ..آره امتحان... گفت اين عبارات رو که مي گم بنويس..:منم نوشتم... دوست داشتن ... عشق ...مردن ...دلتنگي ...تنهايي...خدا..باور...اشک...رفطن... دوستت دارم...عاشقتم ...بي تو ميميرم ..دلم برات تنگه ... بي تو تنهام.. .به خدا قسم...اما تو باور نداري.... اما تو ديگه رفطي.... خدا يه نگاهي بهم انداخت گفت... اينجوري نمي شه تو همه کلمات و جملات رو درست نوشتي بجز (( رفطن )) چون باورنداري ! بايد تمرين کني ... بايد پنجاه بار از اين کلمه بنويسي تا خوب ياد بگيري ... همين الان بنويس.............. بنويس اون رفته...
منم پنجاه بار نوشتم... : اون رفته 
 

 

 .....................................................

 

روي علف ها چكيده ام... من شبنم خواب آلود يك ستاره ام...

 

 .....................................................

 

در هجوم لحظه های پوچ جدایی، سکوت تنها یادگار با تو بودن است...

 

 .....................................................

 

خلا در فضا نیست در آغوش من است که خالی شده از تو

 

 

 

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان 

 

 ..................................................... 

 

 از دوریت چه دارم، غیر از دلی شکسته، ذهنی همیشه ابری، فکری همیشه خسته

 

 ..................................................... 

 

سهم من خانه‌اي اجاره‌اي در قلب توست! و هر روز ... ترس از ريختن وسايلم در كوچه‌ها...

 

 ..................................................... 

 

از بین تمام ردیف های موسیقی این روزها دلم فقط شور میزند ....

 

 

 من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدم هاس پس چرا این همه دلها تنهاس؟

 

 ..................................................... 

 

آشناهایم غریبه هایی هستند... که تنها اسمشان را میدانم....

 

 ..................................................... 

 

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا فردا شد و باز هم تو گفتی فردا امروز دلم مانده و یک دنیا حرف یک هیچ به نفع دل تو تا فردا...

 

 ..................................................... 

 

ای کاش اختیار زمان در دست من بود تا زمان با تو بودن را آنقدر طولانی میکردم که زمانی برای بی تو ماندن باقی نماند.

 

 

بي‌اراده متولد مي‌شويم بي‌اختيارزندگي مي‌كنيم بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم و کاري بکنيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در يادها و خاطره ها ماندگار شود...

 

 ..................................................... 

 

بین من و او فاصله ای نیست بجز فراموشی...

 

 .....................................................

 

نقاش نیستم ! اما تمام لحظه های بی تو بودن را درد میکشم .

 

 .....................................................

 

ما و مجنـــــــــون همسفر بوديم در صحراي عشـــــــــــــــــق... او به مقصد هـــــــــــــا رسيد و ما ... هنــــــــــــــــــــــــــــــــوز آواره ايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 

 

+ نوشته شده در  89/11/16ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

 

تورا من در روزی از روزهای دیروز در ازدحام غم فقط با کلام غریب"خداحافظ" برای همیشه از دست دادم..... وبا رفتنت فقط طلوع دلتنگی ها از عشق برایم به یادگار ماند و انتظاری بی پایان..... به پستوی خاطراتت سری بزن.... آنقدر از کلمه ها دور بوده ای که بعضی واژه ها سالهاست که خوابیده اند... از "دوستت دارم" شروع کن... ....این بهترین کلام برای شروعی دوبارست.... 

 


  

 کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه‌ای از یاد رفتنی

 


 

 

تموم زندگیم اینه، من و بغض و در و دیوار، چی مونده از تن خستم که می خواد بشکنه این بار؟

 


 

 

" کاش می شد روی خط زندگی با تو باشم ... تا نهایت سادگی "

 

 

لحظه هايم را با گريه پر مي کنم رؤيايم را با تبسمي تلخ مي سازم من جاي خالي حضور ديگران را با اشک پر مي کنم دنيايم را با عذاب ساخته ام خوشبختي ام را به ديگران باخته ام من فردايم را با هيچ مي سازم خانه ام را با ترديد مي سازم . من درد را مي نويسم با اشک بر ديواره هاي اين دل تنها كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم ... اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم ... كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را ... مي توان از نگاهش خواند ... اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد ... و دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم......! 

 


 

من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی یاد تو می افتم هر وقت هی می گم جای تو خالی هی میگم جای تو خالی تو شبای پر ستاره دل من هواتو داره یاد من می مونه نیستی بودنت خواب و خیاله روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم دیگه خسته ام از این عشق خیالی هی میگم جای تو خالی...

 


 

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگوازدوری کی نپرس ازچی گرفته منودریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمن توهستی نفس توسینه مونده تواین تنهاییه تلخ منویه عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته برباد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پازد برای بودن من به خودرنگ فنازد چه دردیه خدایا نخواستن امارفتن برای اونکه سایه است همیشه روسرمن کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منوآبادکردو خودش ویرون شدازدرد به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگوازدوریه کی نپرس ازچی گرفته کسی که رفته برباد ...

 

 

 

بـازم دلــم گــرفــتــه گريه م اختياري نيست گريه م اختياري نيست آخه جز گريه منو کاري نيست يـه عـمـره از محـبـت بـي نـصـيـبم اي خدا من غـريـبــم اي خدا چرا جز غصه منو ياري نيست اگـه عشق همينه اگه زندگي اينه نمـي خوام چشـمام دنيـا رو ببينه اگـه عشق همينه اگه زندگي اينه نمـي خوام چشـمام دنيـا رو ببينه اگـه عشق همينه اگه زندگي اينه نمـي خوام چشـمام دنيـا رو ببينه اگـه عشق همينه اگه زندگي اينه نمـي خوام چشـمام دنيـا رو ببينه ...

 


 

من بیشتر می شود آیا دلت همچون دل من که در پیش توست ، در گروی من است ؟ آیا در انتظار دیداری آغازین با من هستی؟ فرصتهای من گذشتند ، اما برای آن ها دلم تنگ نشد اما هر لحظه دلم برای تو و آمدنت تنگ می شود آیا دل تو هم برای این دلتنگ عاشق تنگ می شود ؟ نمی دانم چه زمانی می آیی ... و مرا از این غربت سردی که وجودم را فرا گرفته رها می سازی باز هم نمی دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را می خواهد و بس!!!

 


 

  عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه - غرق ابهامند - نه ، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست. و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز. و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند. و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند. و خوب مي دانند كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود. و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق در آب هاي هدايت روانه مي گردند و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند. - هواي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات و در عروق چنين لحن چه خون تازه محزوني...

 

 

دلتنگم... به اندازه ی تمام روزها به اندازه ی تمام شبهایی که به آسمان خیره شدم به اندازه ی همه ی نادانسته هایم دردی در سینه ام میپیچد برایم نایی نمیماند جز فریاد صدایی ندارم جز تیشه های او نمیخواهم نگاهی جز عمق چشمانش دلتنگم، به اندازه ی خودم که دیگر من نیست،سر تا پا اوست ...

 


 

جدایی همین است اینکه با تو باشم و با من باشی و باهم نباشیم جدایی همین است اینکه یک خانه ما را در بر گیرد اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد جدایی همین است اینکه قلبم اتاقی باشد خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف و تو آن را به چشم نبینی جدایی همین است اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم جدایی همین است...

 


 

چقدر سخته وقتی تو زندان عاشقی گرفتار شدی و ازت پرسیدن جرمت چیه؟؟؟ بگی : عشق ... چقدر سخته وقتی كه كادو تولدت كه همیشه كلی واست عزیزه بی وفایی باشه ... چقدر سخته وقتی كسی كه دلت رو اسیر كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتی عاشق كسی باشی كه از عشق چیزی نمی دونه ... ولی سخت تر از همه اینه كه تو جاده های عاشقی به تابلوی عبور ممنوع ... بخوری به همون تابلویی كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع!

 

+ نوشته شده در  89/10/28ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

چه سخت است تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی وچه سخت است سپردن دل به قبرستان جدایی وقتی میـــــدانی پنج شنبه ای نیــــــست تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه بخواند!

.......................................................

 من به تنهایی خود چندی است عادت كرده ام گاه می اندیشم خبر مرگ مرا به حقیقت چه كسی با چه كسی خواهد گفت و گاه به آن می اندیشم كه كمی قبل تر از مرگ خودم خبر فوت دلم را چه كسی به تن خسته و مجروح تر از چشم ترم می گوید!؟

 

میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خدا حافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه . . . 

...................................

صدایت میزنم آرام ٬ بی دلیل...! برگرد و از سر شانه ات نگاهم کن ! قرارمان یادت هست ؟ بیقراری هایمان چی ؟؟؟ قرارمان این نبود... بیقراری هایمان هم... بی تاب یک نگاه و یک تبسم گذرا ....!! و سر انگشتی که به من نشانی از راه دهد. راهم کج کوره راهیست هرچه میروم به هرسو بن بست کوچه ایست بر که میگردم راه پر پیچ و خم است نمیرسم به تو صدایم کن... صدایم کن از خم کوچه ائی آشنا به صدای آشنایت نا آشناترین شده ام و به نگاه غریبانه ات غریبه ترین رهگذر ...!!

..........................................

در پی آن نگاه های بلند ، حسرتی ماند و آه های بلند!

...................................

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز با غم نبودنت..و سکوتی سنگین و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میروم ..فقط میدوم یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما گرمی مهر تو را میخواهند غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی فقط صدایی مبهم قول داده بودی برایم سیب بیاوری سیب سرخ خورشید سیب سرخ امید یادت هست؟؟؟ و رفتی و خورشید را هم بردی و من در این کوچه های تنگ و تاریک سرگردانم و منتظر برگی از زندگی ام را ورق میزنم امروز به پایان دفترم نزدیکم. 

...................................

هر لحظه ی دوریت برام یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من ، چرا که به اندازه ی تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دورم...

+ نوشته شده در  89/10/26ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

 

 

چه ساده با گريستن خويش زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن مي ميريم

و در فاصله ي اين دو به سادگي چه معمايي مي سازيم به نام زندگي...

 

 ..............................................

 

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلی از جنس نیلوفر كشيدم، تو گم شدی

در جاده های ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم

 

 .............................................

 

 
وقتي رفت به من نگاه كرد اما با سكوت

حالا من نگاهش را فراموش كردم

و...

و فقط سكوتش را به ياد مي آورم

سكوتي كه..................

 

 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام، من بنای آرزو ها را زهم پاشيده ام،  آنچه

بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام، در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام...

 

 ..........................................

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس

که تو به فرداها سفر کرده ای...

 

.....................................................

 

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من ‏است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم

امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است

‏خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ‏گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست ‏گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده
 

+ نوشته شده در  89/10/17ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

  

 
 
بزرگترین افسوس آدمی٬ این است که...

حس می کند می خواهد٬اما نمی تواند...

و به یاد می آورد٬ زمانی را که میتوانست ٬اما...

نخواست ...

 

 

deborah.mihanblog.com

 

 
 
خدا آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا٬

زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را٬

یکی همچون نسیم دشت می گوید:

 

                               "کنارت هستم ای تنها"

 

 

 
 
 
عاشقی را دوست دارم

                               که مرا با تو آشنا کرد

از فاصله ها بیزارم

                                که مرا از تو دور کرد

 

 

 

 

نه من هرگز نمي نالم.

قرن ها ناليدن بس است.

مي خواهم فرياد كنم.

اگر نتوانستم,سكوت مي كنم. 

خاموش مردن بهتر از ناليدن است...

 

+ نوشته شده در  89/10/14ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

وقتی از پنجره دلت


به آسمون آبی خوبیهایت می نگرم

احساسی در درونم می گوید

کاش وسعت آبی لحظه هایت

مال من بود

............................................................................

هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم

نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .

امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز

 بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود

 و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم

 نه خيالت را

 

 

روی هر سینه ,سری وقت وداع می گرید

سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

 

................................................................ 

 

كاش كسي بود امشب با من كمي قدم ميزد... كمي شعر ميخواند
و كمي حرف ميزد.. و من برايش درد و دل مي كردم و برايش اشك
مي ريختم.. كاش كسي بود امشب و من برايش چاي ميريختم و او
با لبخندي و نگاهي برايم دست تكان ميداد.... كاش كسي بود
امشب...

6i8hz4zf8n6489n44wsi.jpg 

دوست دارمت

 
با نفسها


لبخندها و


اشكهاي تمام زندگي ام
!


و اگر خدا بخواهد

 
پس از مرگ

نيكوتر از اين

دوست خواهمت داشت

 

......................................

 

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم

 ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه

 دوست داره

 ...............................................................

بغضم چه بیهوده در لابه لای قطره های باران پنهان می شود و
من چه عمیق فکر میکنم که درختان ایستاده دعا میخوانند...

 

 

+ نوشته شده در  89/10/11ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

                                                   

  روزي از روزها ، شبي از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما مي خواهم هرچه بيشتر بروم

تا هرچه دورتر بيفتم

تا هر چه ديرتر بيفتم

هرچه ديرتر و دورتر بميرم

نمي خواهم حتي يک گام يا يک لحظه

پيش از آنکه مي توانستم برم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم 

  

 

آره من اونم که گفتم واسه چشم تو دیوونم

آره من قول داده بودم تا تهش باهات بمونم

ولی پس دادی نگامو زیر رگبار غرورت

من فقط یه کم شکستم ، خوب نگام کنی همونم ...                                                             

................................................................................................................  

 
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...

هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...

هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...

هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...
 
 
 
 
زیر سایبون مهتاب روبروی تو نشتم

یه بغل قافیه داشتم که بگم عاشقت هستم

از کجا باید شروع کرد زبونم بند اومد انگار

صدای قلبم رو بشنو منو به ستاره نسپر

از یه عمر همین یه لحظه، لحظه ی زندگی ماست

من امروز عاشقم کن تا هنوز دیروز فرداست

................................................................................................................ 

به تو عادت دارم، مثل پروانه به آتش، مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری، من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آنرا داری که به این فاجعه پایان بخشی.

 

 
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم ، بی تو من اسیر دست آرزو های محالم

یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم، غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
 
 هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش

وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگه باشی با نگاهت میشه از حادثه رد شد، میشه تو آتیش عشقت گر گرفتن بلد شد

اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش

تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش

+ نوشته شده در  89/10/10ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

از بازدید کنندگان عزیز خواهش میشه به این بلاگ حتما حتما یه سر بزنید!!؟؟

از دست ندید!!!؟؟

خودتون متوجه می شید!؟

 

www.hderissax.blogfa.com


  

+ نوشته شده در  89/10/09ساعت 9:7 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

Up.jpg (300×334)

من را در سکوت فریادی است بی صدا تر از اوج !!...

       تنهایی .....

       و من تو را در قلبم نقاشی کرده ام ...

       و در وجودم  باور !!...

       ای تنها بهانه ی نفسهای زندگیم ....

       بی تو یعنی پایان بودن .....

       یعنی سکوت .....

 

 .........................................................

 

توی این هیاهوی دنبال زنگ صداتم

هنوزم که هنوزه عاشق خاطره هاتم

یادمه خوب یادمه

واسه ی آخرین نگاه

واسه ی آخرین کلام

گریه فرصت نمیداد

واسه گفتن خدا حافظ تو

اشک میریخت وفرصت نمیداد

بغض راهه نفسمو بسته بود

بین ما حلقه ی اشک شکسته بود

جمله ی هرگز فراموشم نکن توی گلوم شکسته بود

 

+ نوشته شده در  89/10/08ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

 

درهجوم لحظه هاي پوچ جدايي سكوت تنها ياد گار لحظه هاي با تو بودن است وقتي ثانيه ها رفتن را تلنگر ميزنند بودنت به كوچه فراموشي كوچ ميكند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

+ نوشته شده در  89/10/07ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

غریب است دوست داشتن

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  89/10/05ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Sabuha

 

 

Beni terketme dedim
Bırakıp gitme dedim

Sabuha çok bekledim
Haber bile vermedin

Vicdansız allah sız kitapsız
Sabuha sabuha

Nerdesin ah nerdesin
Beni öldüreceksin

İsmini söylemekten tükendi son nefesim
Vicdansız allah sız kitapsız

Sabuha sabuha

+ نوشته شده در  89/10/04ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

اي کاش ...

 

 

اي کاش ردِ من را از اين صدا بگيري
تا که نرفتم از دست، دست مرا بگيري

فصل نشاي غمهاست ميراب اين زمينم
وقت است جوي آبي از چشم ما بگيري

 قبول دارم زيباتريني اما
رسمش نبود خود را اين قدرها بگيري

مي ترسم از شبي که اينجا نباشم و تو
ديگر سراغ من را از ناکجا بگيري

تشييع مي شوم صبح بر دوش اين خيابان
فردا اگر بيايي بايد عزا بگيري

امشب دوباره شعري از دوريت نوشتم
مانده ست روي دستم آنقدر تا بگيري

+ نوشته شده در  89/09/29ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط 30ma  | 

 

حتما بخوانید مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟

 

 

سلام به تمام کسانی که اینو میخونن مسایل حقوق زنان تنها مربوط

 به زنان نیست:مربوط به تمام زندگی ماست

راستی اگه ما با یک جنسیت دیگر متولد میشدیم این شرایط را بر می

 تابیدیم؟؟؟؟؟

برو به ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/09/26ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Tesadüfen

 [تصویر: 474167l68h9nknqq.gif]

 

[تصویر: 474167l68h9nknqq.gif]

Dün gece seni gördüm rüyamda

Ağlayarak uyandığım tek hatırladığım

Nerdesin ve ne yapmaktasın simdi

Ben hala seni söylüyorum 

Belki bir gün tesadüfen

Belki bir gün tesadüfen

Telefonlara ben baktım gittiğinden beri

Ben özledim en çok seni 

Belki bir gün tesadüfen

Belki bir gün tesadüfen

 

[تصویر: 474167l68h9nknqq.gif][تصویر: 474167l68h9nknqq.gif]

+ نوشته شده در  89/09/25ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Kendisi yazdı kendisi bozdu
Kirli değilya pastı ya tozdu
Seni sevdiğim o zamanlardaki gönlüm yok artık yok 

Bir kere bile arama tuz olur yarama
Canına ciğerine hükmedebiliyor
Bir yolu var ama sormadan etmeden
O senin sızına zarar verebiliyor

 

Aramadığım yer kalmıyor seni sabahtan yatana kadar
Sanırım hep seni sevecek kalbim son kez atana kadar
Aramadığım yer kalmıyor seni sabahtan yatana kadar
Bana göre sürer gider bu yangın ikimizi de yakana kadar


+ نوشته شده در  89/09/25ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Yalnızlar rıhtımı

 

 

 

Bir benmiyim perişan
                      Gecenin karanlığında
Yosun tuttu gözlerim
                          Yanlızlar rıhtımında

Bütün gece ağladım
                          Dalgalar kucağımda
Yosun tuttu gözlerim
                           Yanlızlar rıhtımında

Bir benimi unuttular
                                Uçup gitti martılar
Geceler senle deniz
                             
   Yanlızlar rıhtımında

Bütün gece ağladım
                               Dalgalar kucağımda
Yosun tuttu gözlerim
                               
   Yanlızlar rıhtımında

+ نوشته شده در  89/09/24ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Sakın gelme

 

Emre Aydın

Sakın gelme sözlerim kayıp
Ayıp ediyorum kendime
Bir sızı var içimde ölesim tuttu

Yaşıyorum gürül gürül kaç gündür
Uyku tutmuyor sakın gelme

Sakın gelme hazır değilim
Deliyim kaç gündür
Lodosum tuttu poyrazım soğuk
Sakın gelme dönesim yok
Çok uzaktayım çok

Bir şarkı var aklımda söylemesi ayıp
Sözleri kayıp
Kaç zamandır dilimde
Sakın söyleme

 

+ نوشته شده در  89/09/24ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Ölsem

 

Ölsem, ölsem, ölsem... hemen şimdi
Kaçsam, gitsem, kaçsam... tam da şimdi

Bu kez pek bir afili yalnızlık
Aldatan bir kadın kadar düşman
Ağzı bozuk üstelik... bırakmıyor acıtmadan
Bu kez pek bir afili yalnızlık
Ağlayan bir kadın kadar düşman
Tuzaklar kurmuş üstelik
Bırakmıyor acıtmadan

Bitiyorum her nefeste
Ne halim varsa gördüm
Çok koştum, çok yoruldum
Ve şimdi ben de düştüm...

Sövdüm, sövdüm, sövdüm� ben dünyaya
Acılara, sokaklara, ait olmaya, insanlara

Bu kez pek bir afili yalnızlık
Aldatan bir kadın kadar düşman
Ağzı bozuk üstelik... bırakmıyor acıtmadan
Bu kez pek bir afili yalnızlık
Ağlayan bir kadın kadar düşman
Tuzaklar kurmuş üstelik
Bırakmıyor acıtmadan

Bitiyorum her nefeste
Ne halim varsa gördüm
Çok koştum, çok yoruldum
Ve şimdi ben de düştüm...

Değmezmiş hiç uğraşmaya
Bu kez mecalim yok hiç dayanmaya... dayanmaya...

Bitiyorum her nefeste
Ne halim varsa gördüm
Çok koştum, çok yoruldum
Ve şimdi ben de düştüm...

 

 

+ نوشته شده در  89/09/24ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط 30ma  | 

Ayrı ayrı

  

Ayrı ayrı cümlelerde
İki ayrı kelimeyiz
İki ayrı uzak cadde
Birbirinden habers
iz

Ayrı ayrı iki korkak tanık
İki ayrı sus payı
İki yalan gibiyiz
İki hiç kimse

İki ayrı trenle
Uzaklaşan
Gitgide
Nefes alıp verdikçe

+ نوشته شده در  89/09/24ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط 30ma  |